.احکام وسنتها تا قیامت جاودانند:

ممکن است مخالفان متعه ادعا کنند که متعه حکمی بوده مربوط به صدر اسلام ومربوط به همان شرایط نه زمان فعلی ما وگرنه چرا سنی ها این مسئله راقبول ندارند ؟

جواب: گویا شمای بچه شیعه ازشیوخ اهل سنت تقلید می کنی چون در میان مراجع شیعه احدی فتوا به حرمت یا کراهت متعه نکرده وقائل به نسخ نشده ما اعتقاد خود را داریم واز سنی تقلید نمی کنیم وگرنه  باید قائل به امامت حضرت علی علیه السلام هم نباشیم چون سنی ها این را هم قبول ندارند

واما جوابهای تفصیلی: اولا:شما هیچ دلیل روایی یا قرآنی برای اثبات نسخ این حکم نداریدواگر وجود داشت حتماً به دست ما می رسید نسخ هم طبق قاعده علم کلام واصول فقط می تواند در زمان حضور نبی اسلام صورت بگیردنه بعدازآن وچون اصل این حکم، قرانی است نسخ آن هم باید به وسیله قران صورت گیرد زیرا رسول اسلام وائمه اطهار مبین قرانند نه ناسخ آن در حالی که شیعه وسنی اذعان دارید که درقرآن حکم متعه وضع شده وهیچ آیه ای هم دال بر نسخ آن نیست تازه اگر هم بگوییم که رسول اسلام متعه رابه دستور خدا نسخ کرده باید روایت آن به قدری صحیح یا متواتر باشد که بتواند بر نص قرآن مقدم شوددر حالی که چنین روایتی در دست شیعه نیست علاوه برآن روایات متواتر وصحیح زیادی از ائمه {بعد از عصر نبی اسلام }نقل شده خوب اگر نسخ شده بود که نمی باید ائمه اطهار آن را تایید می کردند واز فضیلت آن اینهمه سخن می گفتندودر مورد احکام آن به سوال کنندگان جواب می دادند!! مگر آنکه سنی باشید وبگویید عُمر آنرا نسخ کرده البته اینها نمی گویند عمر متعه را نسخ کرده چون می دانند که عمر شارع نیست ولی برای آنکه وی را از اتهام نجات دهند گفتند که رسول خدا آن را نسخ کرده وعمر فقط حکم رسول خدا رااجرا نموده!!!

نکته دیگر اینکه اگر به قول سنی ها متعه نسخ شده باشد در این صورت باید بگوییم دو آیه مربوط به متعه در قران حشو وزیاده است واین محال است واینکه می شنوید که در قرآن ناسخ ومنسوخ داریم به معنای نسخ حقیقی که لازمه آن زیاده وحشو بودن منسوخ باشد نیست بلکه به معنی ورود وحکومت است که بحث مفصل آن در اصول فقه بیان شده است

این فرا فکنی سنی ها به خاطر مخدوش نشدن چهره خلفای سه گانه تنها به مسئله متعه محدود نمی شود در مسئله متعه الحج وبدعت در اذان و مسئله عدالت و امامت واجماع هم همین کار را کردند در مسئله امامت دیدند التزام آنها به خلافت خلفای سه گانه با روایات نبوی از جمله روایات غدیر که بسیاری از سنی ها آن را نقل کرده اند نمی سازد آمدند و گفتند که مثلا مردم یمن از دست علی دلخور بوده اند ورسول اسلام خواسته که در غدیر خم مردم یمن را با علی آشتی دهد!!!! یامثلا رسول اسلام در غدیر فقط خواسته که به مردم بگوید که علی را دوست داشته باشندولفظ من کنت مولاه ….. به معنی دوستی است .. واز این قبیل خزعبلات ثانیاً:اصل استصحابِ حکم ،این شبهه را کنار می زند ثالثاً: احکام شریعت بر اساس نیاز ها یاحکمتهایی وضع شده اندکه زمانی ومقطعی نیستند { حلال محمد حلال الی یوم القیامه وحرامه حرام الی یوم القیامه}بلکه باید گفت نیازهایی که مبنای تشریع ازدواج موقت شده امروز به نحو حادتر وشدیدتر در جامعه وجود دارد

 

رابعاً:به همان دلیلی که قائلیم نماز وروزه وخمس وحرمت تراشیدن ریش و …نسخ نشده قائلیم که متعه نیز هکذا .. شما اگر می خواهید تشکیک ایجاد کنید در همه احکام این حرف را بزنید چرا فقط انگشت روی متعه گذاشته اید ؟!! از شما سوال می کنیم : آیا خمس نسخ شده ؟ اگر بگویید: خیر .لابد دلیل دارید همان دلیل شما در مسئله خمس دلیل عدم نسخ در مسئله متعه ودیگر احکام خواهد بود واگر بگویید نسخ شده که یکی از ضروریات دین را بدون دلیل انکار کرده اید ومرتد شده اید خامسا: آنچه اینها می گویند بیشتر شبیه بداء است نه نسخ چون هر نسخی که ما در قرآن داریم به این صورت است که حکم دیگری به جای حکم منسوخ وضع می گردد برای توضیح مطلب باید عرض کنم که اولا از میان انواع نسخ متصور در قرآن فقط یک نوع مورد قبول است وآن نسخ حکم وابقای لفظ است واین خود 3 نوع است گاه برای تسهیل وتخفیف است گاهی از نوع تغییر شرایط وبه تبع آن تغییر مصالح است{که البته احکام ناسخ ومنسوخ این گروه احکام جزیی یا مربوط به افراد خاصی می باشد نه همه امت }وگاه به خاطر استدراج در بیان احکام به خاطر مصالحی خاص می باشد ودر همه اینها هم فرق نمی کند که منسوخ در قرآن باشد مثل آیه ارث زن از شوهر یا آیه ارث بردن مهاجرین از یکدیگر یا آیه نجوا وقتال و… یا در سنت باشد مثل مسئله قبله وتغییر آن ،حال آنچه مورد بحث ماست این است که قطعا مسئله نسخ متعه از قسم اول نیست بنابراین یا از نوع دوم است یا سوم وتمام آیاتی هم که در قرآن از این دو نوعند با نسخ شدنشان حکم جدید تاسیس شده وامکان ندارد که آیه ای از این دو نوع باشد وبعد از نسخ شدن حکم جدید{وضعی یا تکلیفی} به جای آن وضع نگردد والا بداء لازم می آید{حتی در قسم اول هم غالبا همین گونه است وظاهرا غیراز آیه نجوا آیه دیگری نداریم که بعد از نسخ حکم جدیدی جایگزین آن نشده باشد } ولی اینها در مورد متعه می گویند اولا به وسیله رسول اسلام نسخ شده که خلاف رویه تمام نواسخ قرآنیست که فقط به وسیله خود قرآن انجام گرفته است ثانیا هیچ حکم جایگزینی برای آن ایجاد نشده است بنابراین باید از نوع بداء ودفع باشد نه نسخ ورفع که بداء نیز بالاتفاق امری محال در مورد خداوند است سادسا: اگر عمر قائل به نسخ بوده حرف او تنها به عنوان یک صحابی ارزش دارد نه به عنوان اینکه خلیفه است از طرفی در علم درایه هم مقبولیت روایت در صورتی است که اولا شخص ثقه یاعادل باشد ثانیا روایت معارض نداشته باشد به خصوص معارضی که گوینده آن در عادل بودن بالاتراست در اینجا اولا عمر از نظر شیعه عدالتش کاملا مخدوش است وحتی نمی توان او را ثقه نامید ولی بر فرض کوتاه بیاییم وثقه بودنش را قبول کنیم قول او با قول حضرت علی علیه السلام معارض می شود که حضرت” عمر را به خاطر حرام کردن این حکم مورد تشنیع وتوبیخ قرار دادند در اینجا چند نکته وجود دارد اولااین حدیث به خوبی نشان می دهد که حضرت قائل به خلاف این ادعایند ونسخی در کار نبوده والا چه دلیلی داشت که عمر را سرزنش کنند ثانیا: در حدیثی که حضرت ،عمر را مورد توبیخ قرار داده حرف از تحریم است نه نقل حدیث ونسخ لذا معلوم می شود عمر خودش این حکم را حرام کرده واصلا قائل به نسخ آن به وسیله رسول خدا نبوده به خصوص با توجه به قول خود عمر که گفته:متعتان فی عهد رسول الله وانا احرمهماثالثا: حضرت علی علیه السلام در عدالت بالاتر از دیگران واز همه نیز به رسول اسلام واحکام وضع ونسخ آگاه تر بوده بنابراین اگر بر فرض گفته امیر مومنان لزوم آور وارجح برای اینها نباشد لااقل معارض حرف عمر می شود وآن را از حجیت ساقط می کند و “اذا تعارضا تساقطا”وآنگاه نوبت اصل استصحاب می شود و حکم “ما کان “ابقا می شود {اینها اگر در مسایل سیاسی با امیر المومنین مشکل دارند با صحابی بودن او و اصل تعارض واستصحاب که مشکل ندارند} علاوه بر اینها خبر واحد برای مسئله مهمی مثل نسخ به هیچ وجه کافی نیست سابعا: نسخ هر حکم حاکی از سرآمدن شرایطی است که حکمت ودلیل نیز با سرآمدن یا تغییر شرایط منقضی می شود یا تغییر می یابد شما باید بگویید که حکمت ودلیل تاسیس حکم متعه چه بوده وثابت کنید که این دلیل وحکمت وبه تبع آن شرایط حکمت ساز فقط قبل از نسخ وجود داشته بنابراین شما هیچ دلیلی ندارید که ثابت کند حکمت تشریع این حکم بر اساس تغییر شرایط منقضی شده چون دلیلی ندارید مبنی بر اینکه شرایط حکمت ساز این مسئله عوض شده است

نکته : علاوه بر آیه متعه خلیفه دوم قائل به این نیز بود که در قرآن آیه ای بوده که لفظش از میان رفته ونسخ شده ولی خود حکم باقی مانده وجالب اینکه غیر از خود او هیچ کس حتی نزدیکترین صحابه هم این آیه را نشنیده بودند وفقط خود او چنین اعتقادی داشت آیه مورد ادعای او این بوده:‏«الشيخ و الشيخة اذا زنيافارجموهما البتة نكالا من الله و الله عزيز حكيم‏» یعنی مرد مسن وزن مسن هر گاه مرتکب زنا شوند حتما آنها را سنگسار کنید وخدا عزیز وحکیم است او می گفت این آیه در قرآن وجود داشته ولی زید ابن ابت آن راجزو آیات ثبت نکرده

نکته مهم اینست که چرا عمر اصرار به این داشته که این آیه از قرآن بوده ودلیل آوردن لفظ شیخ وشیخه در این آیه جعلی چه بوده جای بحث دارد ولی این نکته دور از واقع نیست که عمر می خواسته در کنار منع مردم از متعه مجازاتهای سنگین مربوط به زنا را (که عموما هم جوانان به آن ارتکاب می ورزند)از جامعه کم کند چون عمر در قضیه خالد بن ولید وزنا با همسر مالک بن نویره به خوبی طرفداری خود را از زنا نشان داده بود قضیه این بود که بعد از به خلافت رسیدن ابوبکر روزی وی خالدبن ولید را مامور نمود که به سوی قبیله بنی یرموع که رئیس انها مالک بن نویره از مسلمانان به حق ومعتقد به خلافت علی علیه السلام رود واز آنها زکات گیرد اما خالد بعد از ابلاغ ماموریت خود به مالک با مخالفت وی روبرو شدوگفت: که ما از رسول خدا شنیده ایم که علی بن ابی طالب خلیفه بعد از اوست بنابر این چگونه ما به کسی که در خلافت با او مناقشه داریم زکات بدهیم خالد بر گشت وقضیه را به ابوبکر گفت ابوبکر بعد از شنیدن مخالفت مالک به خالد دستور داد که بر گردد واین بار اگر با مخالفت روبرو شد مخالفین را از دم تیغ بگذراند در اینجا عمر به ابوبکر گفت که ای خلیفه آنها مسلمانند وتو چگونه حاضر می شوی که آنها را بکشی چرا که رسول خدا فرموده : که من مامور شده ام با کفار جنگ کنم تا شهادتین را بر زبان جاری کنند وهر که این را گفت جان ومالش محفوظ است ابوبکر در جواب او گفت: به خدا قسم کسانی که بین نماز وروزه فرق می گذارند با آنها می جنگم چون زکات حقی است که مردم باید به حکومت دهند همان طور که در زمان رسول خدا زکات می داده اند به جانشین او هم باید ببردازندوجالب اینجاست که عمر می گوید : وقتی دیدم که ابوبکر بر این تصمیم {قتل مانعین زکات }مصمم است خوشحال شدم !!!! خالد بر گشت ومالک را به جرم ارتداد به قتل رسانید و همانجا به همسر او تجاوز کرد بعد هم ابوبکر وقتی قضیه را شنیداز مواخذه اودر گذشت وگفت که خالد اجتهاد کرده ودر اجتهاد خود خطا نموده !!! وبعد هم که عمر به خلافت رسید در حالی که می باید به عنوان خلیفه خالد را دستگیر ومجازات می نمودهیچ توجهی به این مسئله نکرد حال ببینید سنی ها این قضیه را به چه صورت نقل کرده اند:

{قتل مالک بن نویره :

این قضیه مربوط به ابتدای خلافت حضرت ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه می‌باشد. مالک بن نویره یکی از سران قبیله بنی‌تمیم بود. زمانی که سجاح بنت حارث از مسیحیان عرب، ادعای پیامبری کرد و با لشکری به طرف حضرت ابوبکر حرکت نمود در بین راه به قبیله بنی‌تمیم رسید، آنها را دعوت داد و اکثر افراد بنی‌تمیم من‌جمله مالک بن نویره با سجاح موافقت کرده و برای مقابله با ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه آماده شدند. اما بنابر بعضی دلایل و تفاصیل که دراین مقاله مجال بحث آن نیست، سجاح با مسیلمه که او هم ازمدعیان دروغین نبوت بود مصالحه کرد و از جنگ با ابوبکر صدیق منصرف شد. در این میان مالک بن نویره با افراد خود، تنها ماند و به محلی بنام “بطاح” پناه برد. حضرت خالد رضی‌الله‌عنه با لشکری به طرف بطاح حرکت کرد. ابتدا آنها را دعوت به توبه دادند. همه رؤسای بنی‌تمیم تسلیم شدند و زکات خود را تحویل دادند اما مالک بن نویره امتناع ورزید. وقتی او را نزد حضرت خالد رضی‌الله‌عنه بردند حضرت خالد بعد از سرزنش او در مورد همکاری با سجاح و قبول او، خطاب به مالک فرمود: ای مالک چرا زکات اموال را پرداخت نمی‌کنی؟ آیا نمی‌دانی که حکم زکات مانند حکم نماز بوده و فرض است؟! مالک در جواب گفت: این عقیده و گفته پیامبر شما است. حضرت خالد ناراحت شد و فرمود: ای خبیث! آیا او پیامبر ما هست و پیامبر تو نیست؟! لذا دستور داد تا سرش را ازبدنش جدا کردند. [البدایه 6/327]

علامه ابن سلّام می‌نویسد: همه اجماع دارند که حضرت خالد رضی‌الله‌عنه با مالک بن نویره گفتگو کرد اما مالک نسبت به نماز استخفاف کرده و مانع پرداخت زکات شد. [طبقات فحول الشعراء ص 172]

امام نووی در شرح صحیح مسلم می‌فرماید: درمیان قبایل عرب کسانی بودند که حاضر به پرداخت زکات بودند اما رؤسا و سران قبیله مانع این کار می‌شدند بطوری که قبیله بنی‌یربوع زکات اموال خود را جمع‌آوری کرده و قصد ارسال به دستگاه خلافت را داشتند اما مالک بن نویره مخالفت کرده و مانع این کارشد.

بنابراین برای جواز قتل مالک بن نویره همین کافی است که او با مدعیان دروغین نبوت همراه شده و بر علیه خلیفه بر حق پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم قیام نماید و همچنین حکم مهمی مانند زکات را نادیده بگیرد.”}

(اتمام نقل )

همچنین در زمان خلافت عمر مغیره بن شعبه از سوی وی به فرمانداری بصره انتخاب شد وی از طرفداران وبنیانگذاران قضیه سقیفیه بودوی در زمان زمامداری اش بر بصره مرتکب زنا شد واتفاقا چهارشاهد هم اورا در آنحال دیدند وموضوع را گزارش کردنداز آنجا که همه مردم از این موضوع آگاه شده بودند عمر نمی توانست این مسئله را نادیده گیرد ولی به حیله دیگری متوسل شد وبا ترساندن یکی از شهودوی را به انصراف از شهادت واداشت وبدین وسیله مغیره از حد رجم نجات یافت اینها به خوبی نشانگر این است که عمر بیش از آنچه که زنا در جامعه او را رنج دهد متعه او را رنج می داده وجعل آیه وانحصار مضمونی مجازات رجم به افراد سالخورده هم به خاطر آن بوده که بعضی افراد مثل خالد ومغیره را از مجازات نجات دهد وخود را نیز از شماتت وایراد مبری کند وشاید هم راه را برای ترویج روابط آزاد به جای متعه بیشتر هموار کند به هر حال از 3 حال خارج نیست یا اینکه بگوییم ناقل وراوی مسئله نسخ، عمر است که به آن جواب دادیم یا اینکه بگوییم اصلا نسخی نبوده وخود عمر آن را حرام کرده که نسخ فقط از جانب خداوند امکان دارد نه از مثل عمر یا اینکه بگوییم راوی وناقل مسئله نسخ دیگران بوده اند در این صورت اگر ناقلین خود ضعیف بو ده اند یا خبر، واحد بوده که در این صورت این اخبار حجت نبوده اند که بر اساس آن عمر بتواند حکم به تحریم کند واگر اخبار متواتر بوده اند وراویان آن هم ثقه بوده اند در این صورت حرام بودن حکم با همین نقل متواتر از سوی افراد ثقه مسجل می شود ودیگر چه نیازی بوده که عمر آن را تحریم نمایدوتحصیل حاصل ایجاد نماید

از بعضی نقلها نیز این گونه بر می آید که دلیل عمر در تحریم به این خاطر بوده که بسیاری از مردم در متعه کردن شاهد نمی گرفته اند واوبرای جلو گیری از هرج ومرج یاسوء استفاده آن را از بیخ وبن تحریم نموده است

جواب : اولا اگر عدم شاهد مفسده اجتماعی عمومی در بر داشت که خود شرع عاقل تر از عمر است وآن را واجب می نمود ثانیا : اگر بعضی به خاطر شاهد نگرفتن سو استفاده هایی از این مسئله ممکن است بکنند (به خصوص در متعه باکره ) باید فقط با همانها بر خورد کرد نه اینکه از اصل باب یک حلال را ببندیم به خاطر آنکه چند نفر در جامعه سوء استفاده کرده اند این مثل آن می ما ند که در یک شهر دوتا ازکسبه مرتکب گران فروشی یا ربا شوند آنگاه ما بیاییم تمام مغازه های شهر را تعطیل کنیم ودر آنها را ببندیم به این دلیل که دو نفر خلاف کرده اند اگر باب متعه باز باشد ودر عین حال مفسده ای انگشت شمار در این مسئله ایجاد شود آیا این مفسده بزرگتر از آن است که این باب بسته شود و هزاران انسان به فساد زنا ورابطه نامشروع گرفتار شوند؟ ثالثا: در ازدواج غیر موقت هم وجود شاهد شرط نیست وهمین مفسده ها احتمالش در آنجا نیز مطرح می شود لذا باید ازدواج غیر موقت را هم ممنوع کرد

آیا انکار متعه ارتداد است؟ :

قبلاً گفتیم که انکار حتی یکی از ضروریات دین هم مساوی با ارتداد است ضروریات دین به شرعیاتی گفته می شود که شیعه وسنی در وجود واعتقاد به آن اختلافی ندارند چه در اصول وچه در فروع مثل معاد یا توحید یا روزه یا نماز و.. ولی مسائل اختلافی مثل عدل – امامت- حج المتعه – وازدواج موقت جزء ضروریات دین نیستند بلکه جزو ضروریات مذهب تشیعند بنابر این انکار آنها ارتداداز دین نیست بلکه ارتداد از مذهب است

ازدواج دائم هم نوعی ازدواج موقت است!!!

در صورتی می توان به ازدواجی دائم گفت که زندگی زوجین در این دنیا دائمی وهمیشگی باشدکه به تبع آن علقه زوجیت نیزدائم وهمیشگی خواهد بودطرفینی که با هم ازدواج دائم می کنند تازمانی حقوق ولازمه های قانونی وشرعی زوجیت برآنها متحمل است که در قید حیاتند هر گاه یکی از آنها بمیرد یا آنکه طلاق بگیرنددر واقع علقه زوجیت آنها هم از حیث شرعی و هم از حیث قانونی از بین می رود ومثلا زن می تواند با مرد دیگری ازدواج کند بنابراین زوجیت در عقد دائم نیز همیشگی نیست بلکه تا زمانی است که یکی از آن دو فوت کندیا از یکدیگر جدا شوند لذا ما اردواج ابدی ودائمی نداریم ممکن است گفته شود علقه زوجیت هر چند که در این دنیا ابدی نیست اما متصل به زمان بعد از مرگ است خیر این گونه نیست چون اگر این علقه متصل به بعد از فوت یکی از طرفین بود نمی با یست که زن بعد از مرگ شوهر بتواند ازدواج کندلذا واژه ازدواج دائم نسبی است یعنی نسبت به متعه است که می گوییم “دائم” واصلاً عبارت ازدواج دائم غلط است بلکه باید گفت “ازدواج غیر موقت” در احکام عقد هم فقط تعیین کننده موقت بودن یا نبودن گفتن لفظ “علی الزمان المعلوم “می باشدچون صیغه عقد در هر دو مشابه می باشد جزهمین قید اضافی که در متعه است وبه گفته مراجع اگر این قید زمان اضافه شود ازدواج موقت واگر اضافه نشود ازدواج دائم (غیر موقت)می شود در واقع فرق اصلی متعه وازدواج دائم این است که زمان انتهای زوجیت در عقد موقت معلوم است ولی در عقد غیر موقت نا معلوم ونیز در متعه، زمان اتمام زوجیت را خود طرفین معین می کنند ولی در ازدواج دائم مرگ یکی از آن دو یا طلاق .

این نکته صحیح است که علقه زوجیت در آن عالم در صورتی که هر دو اهل نجات ودر یک رتبه باشند طبق قاعده لطف عودت می کند{هُم واَزواجُهُم فی ظِلالٍ عَلی الاَ رائِکِ مُتکِئون (در صورتی که منظور ازواج دنیایی باشند نه بهشتی) } ولی آن بحث دیگری است واین عودت بعد از انقطاع یک بار به وسیله مرگ ویک بار بعد از عالم برزخ است{فاذا نُفخَ فی الصورِ فلا اَنسابَ بَینَهُم}بنابراین زوجیت نه ابدی در این دنیاونه متصل به غیر این عالم است لذا ما چیزی به نام ازدواج دائم نداریم تازه چه بسا ازدواجهای موقتی که دائمی تر از ازدواج غیر موقتند مثلادو نفر برای 10 سال نکاح موقت می کنند وتا آخر هم به زوجیت باقی اند ولی دو نفر ازدواج دائم می کنند ودو ماه بعد به علت طلاق یا مرگ زوجیتشان به انتها می رسد